پارت دوم :

جارو به دست، می افتم بر گرد و غباری که بر در و دیوار خانه نیست اما انگار به دنبال بهانه میگردم تا فقط ذهنم خورده نشود با موریانه ی فکر و خیال! عرق از گوشه پیشانی ام پاک میکنم و مینشینم پای شستنِ تمام ملحفه ها. لگن را پر میکنم از آب و پودر را خالی میکنم داخلش. آستین هایم را که بالا میزنم، صدای کوبیدن در، گویی که خون جاری در رگ هایم را از ترس خشک میکند! از جا بلند میشوم، دست بر سینه ام میگیرم و ضربان قلبم به هزار میرسد! زبان روی لب های خشک شده ام میکشم، آهسته قدم برمیدارم، به سمت در نزدیک میشوم و از سوراخی که روی در است یواشکی چشم به بیرون می اندازم. دیدنش اما درست شبیه آبی میشود که بریزند روی آتش دلم! نفسم را فوت میکنم و آرام قفل را میکشم. به سرعت وارد میشود و از در نیامده صدای گریه های پسرکش تمام خانه را برمیدارد
_ وای خورشید! خدا خیرت بده چرا در و باز نمیکردی! بچم هلاک شد از گرما!
حیاط را دور میزنم و بی آنکه حال احوالپرسی داشته باشم، دوباره مینشینم پای لگن رخت ها
_ نمیدونستم تویی، ببخشید. بیا حالا یه آب به صورت بچه بزن.
به سمتم می آید، سه پایه را به سمت خودش میکشاند و مشت پر آبش را میزند به صورت رضا. نگاهش اما از روی من کنده نمیشود!
_ بهتری!؟ زری میگفت دو سه روز پیش...
لگن را رها میکنم، خیسی دستانم را با لباس میگیرم و راه می افتم به سمت اتاق
_ مهلقا هیچ حوصله ی حرف زدن ندارم! اومدی بهم سر بزنی دستت درد نکنه اما ترو خدا حرف از هیچی نزن!
پشت سرم آهسته وارد میشود، رضا را مینشاند یک گوشه، اسباب بازی پلاستیکی اش را میگذارد مقابلش و سر به سمت منی میچرخاند که منتظر اندک اشاره ام برای اشک ریختن! بدون آنکه نگاهش کنم اما حس میکنم کلامش را مزه مزه میکند که بگوید یا نه! پلک بر هم فشار میدهم و میگویم:
_ ترو خدا مهلقا اینجوری نگام نکن!
نزدیکم می آید و می ایستد پشت سرم
_ دیدمش... همین دم اذان تو کوچه دیدمش. مثل مرغ سرکنده بود، هر کی از صد فرسخی نگاش میکرد میفهمید پریشونه. دنبالت میگشت. بهش گفتم ناخوشی، گفتم مریضی، ازش معلوم بود دلش داره میترکه، گفت بهت بگم همین امروز عصر بری پشت کوچه ی سقاخونه، گفت بهت بگم که منتظرته، گفت دیگه طاقت ندیدنت و نداره.
صدایش آهسته در گوشم می چرخد و از میان پرده گوشم دوان دوان میرسد به رشته های قلبی که دیگر آرام کردنشان کار هیچکسی نیست. حالا دیگر بهانه از این بهتر ندارم برای اشک ریختن! به سمتش برمیگردم و هق میزنم
_ حال و روز من و ببین. خون مردگی گوشه لبم هنوز نرفته، رد سیلی اکبر هنوز رو صورتمه، مهلقا چرا نگفتی نمیتونم برم! چجوری برم! محض رضای خدا چرا نگفتی خورشید نمیتونه بیاد.
در آغوشم میکشد، محکم و امن مثل همیشه_ گریه نکن ترو خدا خورشید. به قرآن دلم نیومد بهش حرفی بزنم. تو نمیدونی چجوری التماس کرد که بهت بگم بری. گناه داره، نگرانته، یه هفته از اونور و دو روزم از اینور که نرفتی تا ببینیش. من مثل کف دستم ایمان و میشناسم، نه تحمل غم تو رو دارم نه تحمل غم اون و.
از میان دستانش بیرون میکشم خودم را. مینشینم کنار دیوار و باز در آغوش میکشم زانوی غم را
_ فکر میکنی حالم من بهتر از اونه! دارم میمیرم که فقط صداش و بشونم، که چشماش آروم کنه همه آشوب جونم و اما من و با این وضع ببینه فکر میکنی آروم میگیره! تو بگو چیکار کنم مهلقا! نفسم بالا نمیاد. دیگه میترسم پا بذارم تو کوچه و خیابون، حس میکنم همش یکی زیر نظر داره من و. تو که بهتر میدونی اکبر چقدر عقده اییه.
با گوشه روسری اشک از صورتم پاک میکند و سر تکان میدهد_ آره میدونم، بچه خواهر خودمه و میدونم ذات خرابش به باباش رفته. تو گریه نکن، تو آروم بگیر من خودم یه کاری میکنم واست. رنگ به رو نداری خورشید نگرانتم. اینجوری نکن با خودت، تو گناه داری، ایمانم گناه داره.
با بلند شدن صدای گریه های رضا، از جا بلند میشود و پسرکش را دوباره در آغوش میکشد
_ خودم امروز میرم سر وقتش بهش میگم نمیتونی بیای. فقط خدا کنه متقاعد بشه. توام آروم باش. تو همین چند روزه قد ده سال پیرکردی خودت و مگه چند سالته!
سر روی زانو میگذارم، نسیم خنکی که از پنجره می وزید، جایش را به حرارت آفتابی میدهد که بی پروا بر صورتم میتابد و صدای گریه های پسرک مهلقا گویی در و دیوار خانه را به لرزه می اندازد.
_ پاشو بیا رضا رو بغل کن آروم بشه منم برم رختا رو بشورم. زری بفهمه با این احوال افتادی به جون خونه عصبانی میشه از دستت.
تسلیم منطقش، سر از زانو برمیدارم، رضا را در آغوش میکشم و به بهانه نشان دادن جوجه قمری کوچکی که بر کوتاهترین شاخه درخت، چشم انتظار مادرش است، به دنبال مهلقا راهی حیاط میشوم.
چشمان بیقرار پسرک با دیدن آن مهمان کوچک، جانی تازه میگیرد و دو دندان سفید و بامزه اش، با خنده ای شیرین که بر لبش مینشیند، چون مرواریدی میدرخشد. آنقدر میان چهاردیواری حیاط این سو و آن سو میبرمش و تا بالاخره چشمان تیله اش به خواب می افتند. وارد اتاق میشوم و نرم و آهسته بر تشک سپیدی که گوشه اتاق پهن بود میگذارمش، ملحفه ایی خنک روی بدنش میکشم و می نشینم بالای سرش. نگاهم را از پنجره دلباز اتاق، میدوزم به حیاط، دلم میخواهد درست شبیه نسیم سرکشی که در میان درختان به این سو و آن سو سرک میکشد، از قید تمام احوالات غم زده ام رها شوم. اما گویی دیگر هیچ چیز بر مدار این قلبِ در بسترِ ماتم نشسته نمیچرخد.
□□□
بقچه ام را با گرهی محکم میبندم و در آینه نظاره گر صورت رنگ و رو رفته ایی میشوم که هنوز زرد است. کبودی کنار صورتم، به هاله ای رنگ باخته تبدیل شده است و زخم های روی دست و بدنم خاطره ای کمرنگ ازشان باقی مانده. فوت میکنم آه بلندم را، گره بر روسری ام می اندازم، دکمه های مانتویم را مرتب میبندم و اتاق را ترک میکنم. زری به سرعت از آشپزخانه کوچکش خارج میشود و قابلمه به دست نگاهش به من که می افتد چشمانش گرد میشوند
_ کجا پس!؟ شال و کاله کردی که؟! گفتم بشین یه لقمه ناهار بخوریم بعد با همدیگه میریم سری تکان میدهم _ نه من زودتر برم بهتره.
آرام وارد اتاق میشود و مینشیند بر سر سفره کوچکش_ باشه پس هر جور راحتی. راستی فرخنده ام قرار بود امروز بیاد، گمونم الان دیگه ور دل اشرف سادات بدبخت نشسته باشه.
آه از وجودم زبانه میکشد _ ای وای نه! دیگه تحمل این یه نفر و ندارم! ترو خدا هر چی خبر بد داری همین الان بگو زری!
لقمه ای نیمرو در دهان میگذارد و میخندد_ خوش خبرم هستم نگران نباش! دیشب دم غروب منیژه زنگ زده بوده خونه معصومه خانم و بهش گفته که احتمالا دیگه عصر امروز با عباس برسن تهران.
شیرینیِ شنیدن اسم عباس، تلخیِ اسم فرخنده را میشوید و میبرد. بر سینه ام میکوبم و لبخندم مینشیند بر لبم
_ الهی قربون خان داداشم برم من. حالا دیگه فرخنده هر چقدر زخم زبون بزنه برام مهم نیست. پس من زودتر برم که یه دستی به سر و گوش خونه بکشم.
_ برو قربونت برم. منم یه سر میرم بازار خرید میکنم یکی دو ساعت دیگه منم میام.
نفس عمیقی بر سینه پر دردم مینشانم و خداحافظی کنان خانه را ترک میکنم. بانگ روح نواز اذان ظهراز گلدسته های مسجد به گوش میرسد. کیف کوچکم را محکم میان دستانم میگیرم و نگاهم را میدوزمبه آسفالت کف خیابان تا نگاهم به چشم در و همسایه نخورد و مجبور نشوم برای احوالپرسی بایستم! از میان عابرینی که از کوچه ها تردد میکنند، گام برمیدارم و رد میشوم، اما نگاه خیره ی مردی چشم چران گویی شبیه تیری زهر آگین وجودم را نشانه میرود. لبخندی چندش آور روی لبش میگذارد و دندان های زردش را نمایان میکند. انگار سیاهی این بخت قصد ندارد سایه ی سنگینش را لحظه ایی از رویم بردارد! قدم هایم را بلند میکنم و کوچه پس کوچه را به سرعت میگذرانم اما قصد ندارد از پا بنشیند. پک عمیقی به سیگارش میزند، ته مانده اش را پرت میکند داخل جوی آب و با قدم هایی شتابان پشت سرم راه می افتد. قلبم چنان میکوبد که هر آن از جا کنده شود. از خیابان عریض و طویل رد میشوم و خودم را پشت درختی تنومند پنهان میکنم. با عبور از خیابان اما تازه متوجه موقعیتم میشوم! چشم به این سو و آن سو میدوزم و پشت تنه ی بزرگ درخت بیشتر امان میگیرم! چشمان ترسیده واشکبارم دیگر مرد مزاحم را نمی بینند. صدایی درون قلبم میپرسد؛ " نگاهت را حالا باید به کدام سمت بدوزی! به رد پای آن مرد مزاحم! یا در مقابل، به چهره ی آرام و سر به زیری که در حجره ی رو به رویت، درست آن سمت خیابان، غرقِ مطالعه و حساب و کتاب است؟! " قلب بیچاره ام درست شبیه پرنده ایی که در قفسِ استخوان های سینه ام بال بال بزند، هیاهو میکند و در آرزوی شکافتنِ این قفس و رهایی، خودش را به در و دیوار میکوبد. همین که از آن سوی خیابان، سرش را بلند میکند به تندی خودم را دوباره پشت درخت پنهان میکنم مبادا که نگاهش به من بیفتد!
هوایی دیگر باقی نیست برای رد و بدل شدن نفس هایم! هوای من درست آن سوی خیابان، بدون من، پژمرده و غمگین روزهایش را سپری میکند و نمیداند رد نفس هایش را چقدر کم دارم. پرده اشک لعنتی نمیگذارد خوب نگاهش کنم. سر آستینم را محکم بر پلک میکشم تا بلکه کمی آرام بگیرد این سیل طغیان کرده. سر کج میکنم و یواشکی چشم به سمتش میدوزم، از پشت میز چوبی داخل حجره بلند میشود، آرام به سمت در می آید و می ایستد میان چهار چوب. دست در جیب شلوارش فرو میبرد و نگاهش را قفل میکند به سنگ فرش مقابلش، در بی حواس ترین و کلافه ترین حالت ممکن. قلب بی نوایم دیگر آرام نمیگیرد، حس میکنم بعد از ده سال است که می‌بینمش، نه ده روز! وجودم به سمتش پر میکشد اما صدای ضربه شلاق اکبر که در گوشم میپیچد انگار پاهایم را قفل میکنند برای نرفتن!
سرش را که به دیوار تکیه میدهد انگار به واقع میشنوم آه بلندی را که مینشاند میان سینه اش، آهی که سینه من را بیشتر میشکافد. نفس حبس میکنم تا تمام شود این بغض گلوگیر. دست یخ زده ام اشکم را دوباره پاک میکند و با دلی که به زور میکَنم، راه می افتم، درست شبیه اینکه بخواهم از دیدن بهشت خودم را منصرف کنم! آرام به پشت سرم نگاهی می اندازم، خبری نیست از آن مزاحم، سر که برمیگردانماما چشمم به قیافه انکرالاصواتی می افتد که آرزو میکنم کاش نکیر و منکر را می دیدم به جای دیدن این آدم! لبخندی مزخرف مینشاند کنج صورتش، زنجیر در دستش را دور انگشت تاب میدهد و همانطور که آدامسش را با صدا میجوید به سمتم حرکت میکند
_ به به ببین کی اینجاست! بذا خوب نگاه کنم! آره ها اینجا که ته کوچه اش ختم میشه به بازار، به خیابونی که حجره آسِد مالک عظیمی توشه! خوب میدونستم خیلی زرنگی اما نه اینقد که همه کوچه پس کوچه ها رو راه بیفتی تا برسی به این شازده خوش قد و بالا! بینم اکبر خبر داره دخترعموش بازم...
نفرت از میان وجودم زبانه میکشد و از میان دندان های کلید شده میگویم:_ ننه صدیقه تو چی! خبر داره شازده پسرش با کیا حشر و نشر میکنه! خبر داره با دخترِ بیوه ی خلیل ماست بند مراوده داره و پولی که از مغازه شوهر خدابیامرزش در میاد، شازده پسرش خرج قمار و هزارتا کثافت کاری دیگه اش میکنه!
حرفم به مزاجش هیچ خوش نمی آید! لبخندی که روی لبش بود خشک میشود و رنگ چهره اش تغییر میکند. آدامسش را گوشه ایی می اندازد، بینی اش را بالا میکشد و انگار که از موضع قدرتش پایین آمده باشد، قدمی نزدیک میشود
_ ببین دختر! من قصد اذیت کردنت و ندارم. تو زن من بشو من قول میدم همه چی و بذارم کنار. تو که میدونی چقدر خاطر خواهتم! چیِ من از اون ایمان کمتره! حالا اون باباش حجره فرش فروشی داره و بابای خدابیامرز من یه ده بیست متر مغازه سبزی فروشی واسمون گذاشت. تو لب تر کن من هر کاری بگی واست میکنم.
بوی گند سیگاری که از دهانش خارج میشود حالم را بهم میزند. چهره در هم میکشم، قدمی ازش فاصله میگیرم و انگشت اشاره ام را به نشانه تهدید بالا می آورم
_ حواست به خودت باشه. من که میدونم تو اکبر و کشوندی سمت اون کثافت کاریا، من که میدونم تو چه مار صفتی هستی پس نذار ننه ات هم این چیزا رو بفهمه. حالام گورت و گم کن و برو و دیگه ده قدمی منم پیدات نشه.
نگاهی به اطراف می اندازد، یقه پیراهنش را صاف میکند، دستی بر کمربندش میکشد و بی آنکه کلامی برای گفتن پیدا کند، نگاهی به چشمانم که شراره آتش هستند می اندازد و میان عابرین گم و گور میشود. دست بر قفسه سینه ام میگذارم تا نفس های به شماره افتاده ام آرام گیرند. دیگر طاقت یک دم میان این مردم بودن را ندارم. کوچه را پیش میگیرم و زیر نور آفتابی که کم مانده وجودم را به آتش بکشد به سمت خانه روانه میشوم.
نزدیک در نشده، صدای همهمه ایی که از درون حیاط، کوچه را پر کرده است، آه سوزانم را بیرون میفرستد. زیر لب ذکر صلواتی سر میدهم، به دور خود میخوانم، صبر میخواهم از پروردگار و بی آنکه چاره ایی دیگر داشته باشم مشتم را بر در میکوبم. به دقیقه نرسیده در باز میشود و مهدی با نیم وجب قد مقابلم قد علم میکند. نه حوصله اش را دارم نه دلم میخواهد در جلد خاله بودنم فرو بروم، لبخندی کمرنگ بر لب میگذارم، دستی بر سرش میکشم و در حیاط را میبندم. بدو بدو کنان به سمت خواهرانش میرود و باز غرق بازی میشود. چشم به اطراف خانه می اندازم، جز فرخنده که روی تخت چوبی انتهای حیاط، زیر درخت گردو نشسته و دود قلیانش را فوت میکند و اشرف ساداتی که روی صندلی چرخدارش آرام گرفته، کسی در خانه نیست. دیدنِ روی اشرف سادات قلبم را باز میکند و دیدن فرخنده، سند برزخ را به نامم میزند. بدون چاره، نقاب خوشرو بودن بر چهره مینشانم و وارد حیاط میشوم.
_ سلام آبجی جان خوش اومدی! از این ورا!
لنگه ابرویی بالا می اندازد و با رویی که هیچ زمان گشاده نبود سر تا پایم را چشم میچرخاند
_ چه عجب! بالاخره ما روی خورشید خانم و دیدیم! به جای اینکه بمونی و به مادر پیرت برسی، رفتی داری لَلِگی یکی دیگه رو میکنی!
به سمت اشرف سادات میروم، پشت صندلی چرخدارش را میگیرم تا کمی دورش کنم از دود قلیان
_ این چه حرفیه آبجی! خبر نداشتم شما و بچه ها اومدید. رضا ناخوش بود و مهلقا دست تنها، دلم نیومد تنهاش بذارم.
_ آره خب این و نگی چی بگی! غریبه پسندی دیگه! هیچ وقت خدا به داد شش تا بچه ی من که نرسیدی اما تا یه غریبه بهت بگه بمیر واسش میمیری حالام که شدی نوکرِ بچه ی مهلقا.
لبانم را بر هم میفشارم تا واژه های اسیرم، مانند همیشه، مجالِ به کلمه تبدیل شدن پیدا نکنند و در وجودم حناق شوند. صدای قل قل قلیانش از یک سو، نگاه سنگین و گزنده اش از سویی دیگرو هیاهوی شش بچه اش که گویی بر طبل جنگ میکوبیدند، همگی سرم را به مرز انفجار نزدیک میکنند. زیر چشمی، نگاهِ در هم شکسته ام را به صورت بی جان اشرف سادات می اندازم. درست شبیه همیشه، چشمانش بی فروغ به یک جا خیره اند و انگار حتی ذره ای جانِ زندگی درونش پیدا نمیشود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خورشید در رمان خورشید شب برفی خورشید
تصویر شخصیت ایمان در رمان خورشید شب برفی ایمان
تصویر شخصیت زن عمو زری در رمان خورشید شب برفی زن عمو زری
تصویر شخصیت داریوش حشمتی در رمان خورشید شب برفی داریوش حشمتی
تصویر شخصیت ملوک سلطان در رمان خورشید شب برفی ملوک سلطان
تصویر شخصیت آمنه در رمان خورشید شب برفی آمنه
تصویر شخصیت ایمان و خورشید در رمان خورشید شب برفی ایمان و خورشید
تصویر شخصیت اکبر در رمان خورشید شب برفی اکبر
آخرین نظرات ارسال شده
  • گلی

    3

    عزیزم چقدر خورشید نگرانه ایمان با این صورت ببینش🥺 چقدر بیشعوره اکبر

    ۱ هفته پیش
  • بهار

    2

    ولی خودمونیما این پسره ی چلغوزم فهمید ایمان چقدر شازده ست😌🤌🏻

    ۳ هفته پیش
  • بهار

    2

    اوف چقدر قشنگ حال این پسره رو گرفت ایول به خورشید😎

    ۳ هفته پیش
  • پرنیا

    3

    جیگرم خون شد واسه خورشید. اون از اکبر که اونجوری اذیتش کردم اینم از فرخنده آخه خواهر اینقدر بی رحم! بعد مهلقا چقدر دوستش داره

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    2

    از اکبر و فرخنده بدم اومد ولی عاشق زری شدم حتی عکسشم مهربونه😍

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    3

    چقدر خورشید بچه تنهاست🥺 من فکر کردم مهلقا خواهرشه ولی خواهر زری یعنی زن عموشه درسته؟

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره خواهر زری هست

    ۳ هفته پیش
  • الی

    3

    منم فکر کردم خواهرشه بد فهمیدم خواهر زریه

    ۳ هفته پیش
  • فرشته

    3

    واقعا آدم پرت میشه به گذشته ها حتی اون آفتاب داغ تابستون و آدم خوب لمس میکنه. ولی چقدر خورشید گناه داره آخه چرا باید اکبر اینجوری کنه؟ زن عموشم ترسیده

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره زری ام ترسیده

    ۳ هفته پیش
  • مینو

    3

    چقدر قشنگه قلمت آخه کیف کردم انقدر تمیز و زیبا بیان شده اصن آدم می ره تو دل قصه

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فداتشم مینو ماچ بهت😘

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    3

    خیلی توصیفاتش نازه منم عاشقش شدم🥲

    ۳ هفته پیش
  • فاطیما

    3

    منم خیلی خوشم اومد هم تمیز نوشته شده هم انگار واقعا آدم خودش اونجاست

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    3

    من قشنگ با هر خط این رمان پرت میشم به بچگی هام چون خونه مادر بزرگم دقیقا همدان بود و واقعا هر چقدر بگم تو توصیفات اون زمان عالی عمل کردی کم گفتم عزیزم👏🏻 من دهه شصتی این رمان خیلی نابه

    ۳ هفته پیش
  • ماهی

    3

    بیشعور چقدر بچه رو اذیت کرد اکبر ***

    ۳ هفته پیش
  • فائزه

    4

    چه بامزه یعنی مهلقا خواهر زری زن عموی خورشیده؟

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره عزیزم خواهر زری هست

    ۳ هفته پیش
  • لاله

    4

    سمانه جان یه سوال زری خونه ی خورشید اینا زندگی میکنه؟

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خودش خونه داره ولی اکثرا پیش اشرف سادات مادر خورشیده

    ۳ هفته پیش
  • ستاره ام

    3

    چقدر حال و هواش قشنگه بمیرم واسه خورشید بچم داره اذیت میشه

    ۳ هفته پیش
  • سهیلا

    4

    کیف دارم میکنم واقعا تا اینجا خیلی با سه تا رمان قبلی فرق داره هنوز اول قصه ست ولی از خورشید خیلی خوشم اومد

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خداروشکر عزیزم🥰

    ۳ هفته پیش
  • مهربانو

    5

    نه به خورشید به این مهربونی نه به این فرخنده خدا رحم کنه

    ۴ هفته پیش
  • مهربانو

    4

    الهی بمیرم براش بچم می ترسه ایمان با اون رد کتک ببینش🥺

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️